بخش نخست

بخش سوم:
اماکن مقدس یهودی در ایران زمین

 

گفت و گوی پنجم: زیارتگاه بانوی مقدسه یهودی "سِرَح بَت آشر" در اصفهان قرار دارد

عکس هائی از زیارتگاه سِرَح بَت آشر در اصفهان (عکاس: یوسف ستاره شناس)

 

پرسش – پروفسور نتصر، شما در گفت و گوهای پیشین، پس از آن که توضیح دادید یهودیان برای نخستین بار چگونه به ایران رسیدند و گروهی از آنان در کنار زاینده رود رحل اقامت افکندند و شهر اصفهان را برپا ساختند، در ضمن گفتید که بیشترین شمار اماکن مقدس یهودی در ایران را می توان در شهر اصفهان یافت و اکنون هنگام آن است که در مورد یک یک این اماکن توضیحات بیشتری از شما دریافت کنیم.

پاسخ – مهمترین مکان مقدس یهودی در اصفهان که می خواهم به شرح آن بپردازم، آرامگاه "سِرَح بَت آشِر" (שרח בת-אשר Serah Bat-Asher) است که یهودیان آن را "سارا بت آشر" تلفظ می کنند. البته این تفاوت تلفظ بین "سِرِح" و "سارا" علت زبانی دارد و در مورد بسیاری از واژه های عبری که توسط یهودیان در برخی نقاط دنیا تلفظ می شود رخ می دهد. مسلمانان این مکان مقدس یهودی را به نام "سارا خاتون" یا "استر خاتون" می شناسند.

سِرَح بت آشر دختر آشر یکی از فرزندان حضرت یعقوب بود. ارتباط این مکان با نوۀ حضرت یعقوب به نخستین صحیفۀ کتاب تورات می رسد. در این صحیفه، که "آفرینش" نام دارد و به "پیدایش" ترجمه شده، آمده است که عبریان و یا بنی اسرائیل آن دوره، به دنبال قحطی در سرزمین کنعان که محل سکونت آنان بود، به ناچار به مصر کوچ می کنند و در آن جا اقامت می گزینند تا هنگامی که پس از چهارصد سال حضرت موسی آنان را از سرزمین بردگی مصر نجات می دهد و به سوی خاک اسرائیل رهنمون می گردد.

داستان جالبی در همین ارتباط در کتاب مقدس یهود هست که در "قصص الأنبیاء" مسلمانان پرورش می یابد و در احادیث یهود نیز به تفصیل بیان می شود و یکی از سوره های قرآن نیز به نام "سورة الیوسُف" به آن می پردازد که با حضرت یوسف یکی از دوازده فرزند حضرت یعقوب ارتباط دارد. در احادیث اسلامی این داستان به عنوان "اَحسَن القِصَص" معروف شده است.

داستان را همگان می دانند و یادآوری کنیم که حضرت یعقوب دوازده پسر داشت که یازدهمین آن ها به نام یوسف مورد محبت بیشتر پدر قرار می گرفت و دیگر برادران بر او رشک می برند و در موقعیتی برخی از برادران می خواهند یوسف را سر به نیست کنند و برادران دیگر واسطه می شوند و تصمیم گرفته می شود که یوسف را در چاهی بیاندازند. کاروانی از آن مکان رد می شود و یوسف را از چاه بیرون می کشد و بازرگانان او را با خود به مصر می برند و به عنوان برده می فروشند و این غلام در طول زمان به مقام دومین شخصیت حکومتی مصر می رسد و در واقع صدراعظم آن سرزمین می گردد.

مدتی بعد در کنعان قحطی شدید رخ می دهد و برادران یوسف ناچار می شوند برای تهیه آذوقه رهسپار مصر گردند. زیرا اگر در کنعان خشکسالی بود، ولی در سرزمین مصر رود نیل زمین ها را سیراب می کرد. هنگامی که برادران به مصر می رسند و به سوی خرید غلات می روند، یوسف براداران خویش را شناسائی می کند، ولی برادران نمی توانند او را بشناسند.

این خود واقعاً قصه ای دراماتیک و پرهیجان است که تصور می کنم همگان جزئیات آن را می دانند، ولی برای یادآوری، برادران یوسف در دومین دور سفر به مصر برای خرید گندم، یوسف را می شناسند و یا شاید یوسف خود را به آنان می شناساند و هنگامی که به برادر تنی خود بنیامین که از همان مادر است می نگرد (که از راحل یکی از همسران حضرت یعقوب زاده شده اند)، حالت انقلاب روحی به او دست می دهد و بسیار احساساتی می شود و اشک در چشمان او حلقه می زند و راز برادری همگان آشکار می شود.

برادران یوسف هنگامی که به کنعان باز می گردند تا پدر را با خود به مصر بیاورند، نمی دانند چگونه به پدر مژده دهند که فرزند دلبند وی که سالیان دراز در سوگ او نشسته بود نمرده و زنده است و به مقام والائی در یک کشور بیگانه رسیده است. حضرت یعقوب در آن دوران بسیار سالخورده بوده و فرزندانش بیم داشتند که اگر چنین خبری را به طور ناگهانی به او بدهند ممکن است در دم جان سپارد.

یادآوری می کنم که یکی از فرزندان دوازدگانه حضرت یعقوب آشِر نامیده می شد که دختری به نام سِرَح داشت و گفته می شود که او دختری هنرمند بوده که چنگ می نواخته و صدای دلنشینی داشته است.

برای آن که بتوانند پیام زنده بودن یوسف را به پدر بگویند، بی آن که او به هیجان بسیار دچار شود، از سرح می خواهند که آن را با نوای موسیقی بیان کند. سرح در حالی که چنگ می نواخته و آواز می خوانده، به پدر بزرگ نزدیک می شود و می سراید:

 יוסף במצריים, מנשה ואפריים Yosef beh-mitsraim. Menashe ve efraim

که در زبان عبری یک بیت قافیه دار است و به این معنی که "یوسف در مصر است و منشه و افرائیم (برادران او هستند)". با این نوا ، سرح به پدر بزرگ خود می فهماند که یوسف فرزند او زنده است و این در حالی که برادران یوسف پیشتر با نشان دادن پیراهن خونین وی ادعا کرده بودند که گرگ یوسف را دریده است.

این داستان در ادبیات فارسی نیز بسیار ریشه دوانیده و گفته هائی چون "یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور" و "پیر کنعان" و مطالب مشابهی که در غزلیات حافظ آمده است و شعرای دیگری چون سعدی و عراقی و نظامی و دیگران نمونه هائی از آن است.

در ادبیات فارسی آمده است که پیر کنعان چنان در سوگ فرزند دلبند خویش گریسته بود که بینائی خود را از دست داده بود و به یک حالتی می خواست حتی پیراهن حضرت یوسف را به چشم خود بمالد تا شاید بینائی خویش را بازیابد.

به هر حال، سرح بت آشر این بشارت را که یوسف زنده است به پدر بزرگ خویش می فهماند و در آن هنگام است که حضرت یعقوب دعای بزرگی در حق نوه خویش می کند و به او می گوید "انشاالله همیشه جاودان بمانی". یعنی، مرگ در تو اثر نکند و پایدار بمانی. چنین می گویند که به خاطر همین دعای پدر بزرگ و پیر کنعان و حضرت یعقوب، سرح بت آشر به زندگی جاودان دست یافته است.

به همین علت، در احادیث و روایات یهود آمده است که وقتی یهودیان کوچ می کنند و از سرزمین بابل و به نقطه اصفهان امروز می رسند، که مسلماً در آن دوران نه اسم داشته و نه شناخته شده بوده، سرح بت آشر نیز از جمله رهروان این کاروان یهودی بوده است.

در روایات یهود آمده است که سرح بت آشر می تواند هم زمان حضور داشته و یا غائب باشد – یعنی هم مرئی باشد و هر غیرمرئی. به همین جهت، گفته می شود که یهودیان در آن نقطه ای که سرح بت آشر ساکن بوده کنیسائی به نام نیایشگاه حضرت یعقوب برپا می کنند، به مرور زمان این جایگاه به صورت مقدس در می آید.

در همان حال، روایاتی نیز وجود دارد که به دوره اسلامی می رسد و با حکایاتی در مورد شاه عباس اول ارتباط می یابد. مثلاً روایتی وجود دارد که به نحوی وارد اشعار بابائی بن لطف کاشانی شاعر یهودی آن دوران نیز شده که مصادف با دوران پادشاهی شاه عباس دوم زندگی می کرده است. ولی مطالبی که او در این ارتباط سروده به دوران شاه عباس اول و شاه صفی و شاه عباس دوم مربوط می شود. یادآوری کنیم که بابائی بن لطف در حدود سال 1656 میلادی می زیست و تاریخ یهودیان ایران را در پنج هزار بیت به شعر در آورد.

روایتی که او در این زمینه می سراید زاده فکر خود او نیست، بلکه او به حکایتی استناد می کند که در طول دوران ها و قرون، نسل به نسل و سینه به سینه نقل شده ولی به دوره شاه عباس مربوط می شود و احتمال دارد که پیش از او نیز چنین روایت هائی وجود داشته است.

در این روایت آمده است که شاه عباس که روزی به شکار رفته بود، آهوئی را می بیند و با اسب خود به دنبال آن می تازد و به نقطه ای می رسد که در کنار ناحیه لنجان قرار داشته که به طور معمول شکارگاه شاه عباس بوده و تا نزدیکی های پیر بکران می رسد و متوجه می گردد که آهو وارد غاری شد.

شاه عباس که عزم جزم داشته که این آهو را هرطور که شده شکار کند، برای به دام انداختن آن از اسب پائین می آید و وارد غار می شود و تالاری را می بیند و دهانه غار بلافاصله بسته می شود و شاه عباس گرفتار می آید و ناگهان در برابر خویش بانوئی را می یابد.

شاه عباس خطاب به آن بانو می پرسد "تو کیستی؟" و زن در پاسخ می گوید: "من سرح بت آشر نوه حضرت یعقوب هستم. می دانم که تو بر ملت من ستم روا می داری و آنان را زجر می دهی و ندای پدر بزرگ خویش را از آسمان شنیدم که باید آستین بالا زده و قوم یهود را از دست مظالم تو نجات دهم".

شاه عباس ابرو به شگفتی در هم می کشد و به فکر فرو می رود. همان گونه که پیشتر گفته ایم، دوران خاندان صفوی و به ویژه شاه عباس بزرگ زمان بسیار دشواری برای یهودیان بوده که در معرض انواع مظالم و ستمکاری ها قرار داشته اند.   

 


این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:





خانه نخست

فهرست مطالب

پیشگفتار

کتاب دیجیتال

کتاب نوشتاری

کتاب شنیداری

تماس با ما